اردیبهشت ۶, ۱۳۹۲ - دل نوشت    بدون دیدگاه

چه آتیشی منتظرمه..

Shohada

ازم خواست يه روز بهش مرخصي بدم.منم گفتم برو.

وقتي شب برگشت،حسابي مي لنگيد.اول فکر کردم تصادف کرده،ولي هرچي ازش پرسيدم،نگفت چي شده.

بالاخره بعد از کلي اصرار گفت: «پابرهنه روي لوله هاي نفت راه رفتم!»

گفتم:«تو اين آفتاب داغ؟!مگه زده به سرت؟»
گفت:«اين چند وقت خيلي از خودم غافل شده بودم،بايد اين کار رو مي کردم تا يادم بياد چه آتيشي منتظرمه!»
گفتم:«تو و آتيش جهنم؟!تو که جز خدمت کاري نمي کني!»
گفت:«تو اينطور فکر ميکني،ولي من خيلي گناه دارم.بعضي از اشاره ها يا بعضي از سکوت هاي نا به جا… اينا همه گناهان کوچيکي هستن که چون تکرار مي کنيم برامون عادي ميشه.واس همين دائم بايد حواسمون جمع باشه.»

(شهيده مريم فرهانيان)

نظری در مورد این نوشته دارید؟ آن را برای ما بیان کنین